داریوش رفیعی - به یاد آن‌ گل

                                                                                   
داریوش رفیعی - به یاد آن‌ گل

 

برآسوده از زحمت جستجویی
نه سویی به چشمم نه چشمم به سویی
برای نظر بر گذر کردن عمر
نمی بینم این دور و بر رد جویی
چو فرصت ز کف می رود دل ز دستم
چنان کز هوویی گریزد هوویی
ز روز سیاهم بخوان رنگ شامم
چه حاجت به کف خوانی پیشگویی؟
رفیقی نه تا سجده ی مقدمش را
ز خون حسودان بسازم وضویی
عدویی نه تا بفشرم نای او را
ز جام گلویش کنم تر گلویی
نه شوری که چوگان صفت دستهایم،
زند پنجه بر سینه ی همچو گویی
نه زوری چنان تا کنم چشم پوشی
ز چشمی و ساقی و مویی و رویی
نزد بر دلم چنگ گیسوی یاری
که دستم زند چنگ بر تار مویی
یلان رهنوردان ز مامی به مامی
زنان روی گردان ز شویی به شویی
مگر بر سر نعش چشمان خشکم
رسد اشک در هیآت مرده شویی
به ما میهمانان ناخوانده وایا
نمی گوید اینجا کسی ادخلویی
مگو محرم راز مایی! چه حاصل،
چو در سینه ام نیست راز مگویی
بر اورنگ بی آرزویی نشستن!
ندارم جز این مختصر آرزویی
دل پویه دارم ولی با چه پایی؟
سر توبه دارم ولی با چه رویی؟

 

ادامه ی مطلب ...

برای دسترسی به ادامه ی مطلب، باید عضو سایت بشوید.
هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...